هــــــــــــــــــــیژده

آلفرد هیچکاک بزرگ با همه ی بزرگیش هیچوقت هیچ جایزه ی اسکاری نگرفت. یه جایزه ی اسکار افتخاری بهش دادن. پیشنهاد میکنم لحظه دریافت جایزه هیچکاک و عکس العملش رو ببینید. خیلی دوس داشتم که مث اون رفتار کنم ولی ولش کن...

سلام

خیلی سعی کردم

خیلی

سعی کردم قبل و بعد از ازدواج فرقی نکنم

سعی کردم همه چیز رو مث قبل کنترل کنم

سعی کردم همون آدم قبلی باشم

سعی کردم دقیقا تو همون روزی که آخرین پستم رو گذاشتم، بیام و این پست رو بذارم اما...

نشد

نشد

نشد

من خیلی فرق کردم

خوبتر شدم یا بدتر رو نمیدونم. فقط مطمئنم فرق کردم.

فرق یهو اتفاق نمی افته. خیلی مخملی و بی سر و صدا رخ میده. من یهو با کلی تغییر مواجه شدم. تغییر تو موقعیت شغلیم، تغییر تو موقعیت زندگیم و تغییر تو محیط اطرافم. تغییر تو رفتارم. تغییر تو اخلاقم و تغییر تو همه چیزم. انگار که تازه متولد شده باشم. انگار یه زندگی جدید شروع شده

همه اینا باعث شد که من هم خودمو با این تغییرات وفق بدم.

تو یکسال گذشته

اوایل بخاطر مزدوج شدنم نمیخواستم بیام اینجا. بعد بخاطر درگیری های شغلی نتونستم که بیام اینجا، بعدترش بخاطر مزدوج شدن و درگیری کاری و خانوادگی نشد بیام ولی تو تمام این مدت دلم واسه اینجا تنگ بود. واقعا تنگ بود. دلم واسه نوشتن و نوشتن و نوشتن تنگ بود. یه خورده که گذشت هی میومدم چیزی بنویسم، نمیتونستم. انگار که روم نمیشد. حال کسی رو داشتم که تنها فرد غریبه تو یه مهمونی خانوادگیه. بعد تصمیم گرفتم یه وبلاگ جدید بزنم. نمیتونستم از هیژده دل بکنم از اونطرف هم نمیخواستم قبل و بعد زندگیم تو یه جا باشه. نمیشد که یجا باشه. مث دو تا ملکه که نمیتونن تو یه کندو باهم زندگی کنن. شاید ٢ ماه طول کشید که تونستم یه اسم جدید پیدا کنم. وبلاگم رو ثبت کردم ولی هیچ پستی ننوشتم هنوز. 

نمیخوام آدرسش رو بدم. اونجا هم یه زندگی جدید رو شروع میکنم با یه سری خواننده جدید یا شاید بی هیچ خواننده ای. شایدم باز همدیگه رو پیدا کردیم. نمیدونم... شاید این نظر و تصمیمم، لوس و مسخره باشه ولی من این تصمیم لوس و مسخره رو گرفتم.

یکسال از متاهل شدن من گذشت. تو این پست هیچی از زندگی جدید و حال و هواش ننوشتم. چون تو این پست و تو این لحظه من مجردم. مث قبل... 

من مث هیچکاک نبودم. من نمیتونستم فقط خدافظی کنم. هنوزم کلی حرف نگفته دارم ولی باید قبول کنم که هر چیزی یه شروعی داره و یه پایانی. بعد از کلی خاطره و کل کل و شوخی و تجربه و غم و شادی، ما الان تو نقطه پایان هیژده هستیم. شایدم یه روز باز برگشتم به این غار تنهاییم. واقعا نمیتونم بذارمش کنار واسه همیشه.


در پایان تشکر میکنم از همه ی اونایی که تو این مدت منو میخوندن و بامن زندگی میکردن. معذرت خواهی شدید میکنم از همه کسایی که بهم لطف داشتن و نظر دادن و منتظر نوشتن من بودن.

 دوستون دارم بخدا. شاد و موفق و خوشبخت باشین



امضا: ١٨ با چشمانی اشکبار



۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۸ ۰۲ مهر ۹۶ ، ۲۳:۵۵
هیژده ...

این پست دقیقا چن لحظه بعد از پست قبل ثبت شد.

دارم آخرین لحظات و ساعات مجردی رو تجربه میکنم.

احتمالا الان که این پست ثبت شده، دو نفر با گفتن یه "بله"، یا "با اجازه ی بزرگترا بله"، تشکیل یه زوج رو دادن.

من و یکی مث من.


اینجا تنها جاییه که راحتم و میتونم حسم رو تخلیه کنم. اینجا جایی نیس که بخوام دروغ بگم.

حالم اصلا خوب نیس.

نه بخاطر انتخابم و نه بخاطر تموم شدن مجردی.

دوسش دارم.

اینقد که حاضرم ادامه ی زندگیم رو باش شِیر کنم.

این ینی خیلی.


حسم دقیقا حس لحظه ی سال تحویله...

یه دلشوره ی دوست نداشتنی تو دلم... یه دلشوره به سبک آلبوم ناگفته های حافظ ناظری



تغییر

یه تغییر بزرگ

یه تغییر قشنگ

یه تغییر ترسناک



نمیدونم! نمیتونم بیشتر بنویسم.




امضا: 18 در حال آخرین تایپ با انگشتانی لخت!


۰ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۱ ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۰۰
هیژده ...

دو روز پیش تولدم بود. ممنون از همه اونایی که نمیدونم چجوری و نمیدونم با چه حافظه ای یادشون بود و بم تبریک گفتن.



امضا: 18 دوست دار همتون

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۰۸
هیژده ...

 اولین بار بود میرفتم تو دادگاه و اولین بار بود که یه قاضی رو از نزدیک میدیدم. شاهد بودم. شاهد این بودم که مهندس ک اینقد پول نداره که هزینه ی دادرسی بانکی که بخاطر ضمانت ازش شکایت کرده رو بده. جایی که قاضی نشسته بود به لحاظ ارتفاع، بالاتر از ما بود و من حس می کردم جلوی خدا نشستم! می پرسید و من جواب میدادم. استرس نداشتم ولی حس خوبی هم نبود. کارمون تموم شد و اومدم بیرون. کلی آدم و صداهای عجیب غریب شنیدم و دیدم. صدای جیغ های نخراشیده ی یک زن از اتاق دربسته، چن تا آدم با دستبند و لباسهای راه راه مث دالتون ها و کلی آدم عبوس. اومدم که از در برم بیرون یارو گفت اون برگه ای رو که موقع ورود بهت دادیم که امضا کنی رو باس پس بیاری تا بتونی خارج شی. منم برگشتم طبقه ی سوم تا از مسئول دفتر قاضی امضا بگیرم. تنها تو آسانسور بودم. یکی با یه خط بد با خودکار آبی رو یکی از لته های درب کشویی آسانسور نوشته بود "خدایا کمکم کن" .

یه جمله ی معمولی بود ولی وقتی خوندمش حس کردم واقعا از روی عجز و با التماس این جمله رو نوشته. اصن حس داشت. با یه کمک ساده خیلی فرق داشت. قاتل بود یا یه کلاهبردار، مهم نیس مهم اینه که من مطمئنم این جمله از طرف یه متشاکی نوشته شده نه شاکی و این خیلی معنی میده. این ینی اینکه آدم وقتی گیر افتاده و نه از دست آدما کاری بر میاد نه قانون، وقتی میدونه که مقصره و کاریش نمیشه کرد دمبال یه قدرت ماورایی یا یه معجزه س.

خدا همینجوری بوجود اومد...



امضا: 18 دمبال چکش آقای قاضی

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۵۰
هیژده ...

یه سری چیزا هس خیلی رو مخمه. اصن بدجوری رو مخمه. مثلا

  • این بازیگرایی که میان تو برنامه دور همی یا خندوانه و هی از ویژگی های خاص و منحصر به فرد شغلشون حرف میزنن رو مخ منن. همچین میگن تو با توجه به شرایط شغلیمون یا با توجه به سختی هایی که شغل ما داره، آدم فک میکنه که اینا دارن تو معدن ذغال سنگ کار میکنن و هفته ای دو تا بازیگر بخاطر سختی کار جون میده. خو ریدم تو شغلتون! تو هم یکی هستی مث اون بقالِ سر کوچه تون. حالا چون دیده میشی شناخته شده تری. همین!


  • این المپیکی ها یا کلا ورزشکارایی که میرن اینور اونور و بعدش میان تو تلویزیون. یکی نیس بهشون بگه زیقیا! اگه تو ورزشکار نبودی، خفن ترین سفرت تو کل عمرت، یه پرواز تهران مشهد یا تهران دبی می بود و کل مسیر ذوق مرگ تو ارتفاع بودن و بازدید از امکانات هواپیما (مهماندارهای محترمه) می بودی. حالا یه جوری از سختی مسیر و طولانی بودن زمان پروازش حرف میزنه انگار ما موظفیم بریم پشتش رو بمالیم تا خستگیش در ره. الان اونی که از زابل با اتوبوس راه میفته بعد 24 ساعت میرسه تهران بش بیشتر سخت میگذره یا تو؟!


  • میرم دکتر. بعد معاینه و بالا پایین و دارو نوشتن، ازم می پرسه دیگه چی بنویسم برات؟!!! یا مثلا میرم تو دفترچه بیمه برام قرص بنویسه، میگه چن تا بنویسم؟!!!! مگه اومدم بقالی؟ یا دارم ساندویچ سفارش میدم که بگم سسش سفید باشه یا قرمز؟ تو دکتری، تو حداقل هفت سال عمرتو هدر دادی، تو اینقد کلاس میذاری که قراره منو خوب کنی. عزیزان دل، لااقل ظاهر رو یه خورده حفظ کنین که ما فک کنیم رفتیم دکتر



امضا: 18 در حال ست کردن رنگ قرصها با آمپولهاش

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱۷ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۲۴
هیژده ...

صبح بود و منِ نیمه بیدار، در حال معاشقه با خواب صبحگاهی بودم. رضا رشیدپورِ دوست داشتنی تو برنامه حالا خورشید داشت فوت داوود رشیدی رو تسلیت میگفت. گفت روحش شاد... یه صدایی از پشت سرم گفت قبرش گشاد!

سر صبح و با قیافه ای عبوس و دوست نداشتنی ام، خنده م گرفت. سرمو برگردوندم، مادرجون بود. داشت با خودش حرف میزد.

تو این پست میخوام راجع به خانمی 82 ساله بنویسم که روحیه ای 28 ساله داره. قبلا اینجوری نبود. قبلا یه پیرزن بود مث همه پیرزنای دیگه که روز به روز فرتوت تر میشن و تو سرازیریِ مرگ، خودشون رو ول میکنن. مادرجون خیلی فرق کرده. روز به روز داره جون تر، با حال تر، شاداب تر و با انرژی تر میشه...

  • یه موقع هایی واسه خودش شعر میخونه و شونه هاش رو به صورت سینوسی تکون میده
  • هیچ دندونی نداره و با دندون های مصنوعیش هم کنار نیومده ولی اندازه ی من ته دیگ میخوره
  • به هیچ درخواستی جواب رد نمیده، هیچ مهمونی ای نیس که بگه نمیام، هیچ تفریحی نیس که نره
  • مث یه بچه دو ساله که همه چیز براش عجیب و جدیده و هی تجربه های جدید کسب میکنه، افتاده تو تکنولوژی و داره با گوشی لمسی حال میکنه
  • سواد نداره ولی حرفاش واقعا منطقیه و یجوری بحث میکنه که نمیتونی قانع نشی
  • وقتی داره یه کار حساس انجام میده (مث بافتنی بافتن) زبونش در میاد و قیافش بی نهایت با مزه و دوست داشتنی میشه
  • سه بار خارج از کشور بوده و یه بار دیگه هم میخواد بره. میگه میخوام اونجا بمیرم، قبرستوناش گل و گلزار و خیلی قشنگه
  • روزی یک یا دو بار قلیون میکشه. اونم قلیون اصل خوانسار. نه از این میوه ای ها
  • بعضی وقتا میگه نمیدونم چرا نمیمیرم! این جمله رو اینقد باحال و با انرژی میگه که هیشکی نمیتونه بش بگه دور از جون یا خدا نکنه. میگه عزرائیل گمم کرده. انگار اون داره با عزرائیل بازی میکنه. با اینکه میدونه خیلی به مرگ نزدیکه ولی امید به زندگیش هزارتاست
  • هیچ خوردنی ای نیس که نخوره یا مراعات کنه. اصن واسش مهم نیس چه مریضی هایی داره یا چه چیزایی واسش بده
  • ایندفه که چشمش و گوشش رو عمل کرد، میگفت دارم 14 ساله میشم.
  • تنها آرزوش اینه که داغ بچه هاش رو نبینه
  • با اینکه نماز میخونه و کاملا پایبند به اصول دینه ولی با همه دست میده. مرد و زن و محرم و نامحرم
  • به ترمینال میگه ترمیلا، به sms میگه sepet، کبریت.. کربیت و خیلی الفاظ خوب دیگه


یه مثلی هست که میگه شیر، شیر است اگرچه پیر باشد، بعدن میفهمن که پیر، پیر است اگرچه شیر باشد ولی بمب انرژی این زن ثابت کرده پیر، شیر است اگرچه پیر باشد.



امضا: 18 در آرزوی پیریِ این شکلی

۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۲۰
هیژده ...

حال و روزِ این روزای من



پ.ن.1: ببخشید که نیستم

پ.ن.2: ممنون که نگرانید


امضا: 18

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۳۵
هیژده ...
اگه من خدا بودم واجب کفایی میکردم که تمام آدمایی که خودرو دارن حداقل سالی یک بار ماشینشون رو ببرن کارواش. مهم نیس ماشین چه قیمتی داره یا چه مدلیه. مهم اینه که کارواش برید.

از دو حالت خارج نیس
1. یا ماشینتون اینقد ضایع و زاغارته که بردنش تو کارواش خنده دار محسوب میشه. مثلا یه رنو مدل 73 که واسه روشن کردنش باید یه آیت الکرسی خونده بشه و از بس که دور تا دورش بتونه و خط و خش داره به پلنگ شبیه شده
2. ماشینتون اینقد خفن و گرونه که یارو کارواشیه نتونه سر و ته ماشین رو تشخیص بده و حتی اگه با دستمال مرطوب هم کلش رو تمیز کنه، بازم بهش توهین شده.



اگه تو حالت اول برید کارواش، یه حس خوب و یه حس قدرت و غرور شما رو فرا میگیره. درسته که با یه سطل و یه مشت تاید و یه لنگ پاره، کنار جوب میتونستی الکی هزینه نکنی و خودت برقش بندازی ولی حسی که شما ایستادین و یه نفر داره ماشینتون رو میشوره. یه حس خوب کارفرمایی و دید از بالا به پایینه. حسی که احتمال زیاد تا حالا تجربه ش نکردین. حس پولدار بودن رو میشه اینجوری لمسش کرد.

اگه تو حالت دوم برید، دیگه اون حس غرور و قدرت رو نخواهید داشت. چون قطعا چند برابر این حس رو تو روزمره تون تجربه میکنین. ولی چیزی نظر شما رو جلب میکنه، اون نفریه که داره ماشینتون رو میشوره و دستمال میکشه. به فکر فرو میری که یه نفر با شستن ماشین من داره اموراتش رو میگذرونه. به این فک میکنی که چجوری میشه اینجوری زندگی کرد. اصن مگه میشه اینجوری زندگی کرد؟ با دیدن اون نفر، حواست جمع میشه که من چقد خوشبختم که جای اون نیستم.

کارواش یه چیز واحده که حال دو گروه 100% مخالف رو با روش های متفاوت خوب میکنه. پس حتما به کارواش بروید!


پ.ن.1: با توجه به اینکه فرهنگستان زبان و ادب پارسی، تا حالا واسه ی این کلمه ی انگلیسی جایگزین مناسبی پیدا نکرده، بر خود واجب میدانم که این مسئولیت رو به عهده بگیرم. لذا پیشنهادات به شرح ذیل ارائه میگردد:
  • خودرو شور
  • خودرو پاک کن
  • حمام خودرو
  • گرماب خودرو
  • خودرومابه (خودرو+گرمابه)
  • تصفاب شور خودرو (کارواش هایی که با آب تصفیه ماشین رو میشورن)
  • غسل خودرو (کارواش هایی مخصوص ماشین هایی که توش کارای خاک برسری انجام شده)
  • خودرو ریزشور (کارواش هایی که برای شستشو از مواد نانو استفاده میکنند)
  • خودرو لیف (کارواش های سنتی که با سطل و دستمال میشورن)
  • گربه شور خودرو (کارواش های سریع و سر پایی که فقط آب می پاشن)
  • دلاک خودرو (کارواش مخصوص وانت و ماشین های سنگین)

پ.ن.2: کارواش مخصوص اون دو گروهه فقط. پس جای امثال ماهایی که ماشین معمولی دارن نیس و بهمین خاطرِ که سیامک همیشه گوه گرفته س.



امضا: 18 در حال جستجوی حدیث برای استفاده از کارواش

۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۵ ، ۱۴:۱۶
هیژده ...

امروز عصر خوابیدم و خواب دیدم که خوابیدم! خواب دیدم که خوابیدم و دارم خواب میدیدم. ینی من داشتم خوابی رو میدیدم که تو خوابم داشتم میدیدم. نمیدونم چجوری بگم که درست توضیح داده باشم.


  1. لایه ی اول و واقعی، منی بودم که رو مبل خوابیدم.
  2. لایه ی دوم منی بود که رو مبل ولو شده بود و خواب بود. این لایه من تو خواب داشتم خودمو میدیدم که خوابیدم. (اینو بعدا فهمیدم)
  3. لایه ی سوم منی بود که تو خیابون بود، خیلی بد رانندگی میکرد و نزدیک بود که چپ کنه. این من در حال رانندگی منی بود که تو خواب لایه دوم اتفاق افتاده بود.


خوابی که تو لایه سوم دیدم خیلی طولانی بود. خیلی یادم نموند ولی موقعی که خوابم به جاهای ترسناکش رسید از خواب بیدار شدم. ینی امین بیدارم کرد. بیدارم کرد و گفت پاشو، من میخوام بخوابم. بش گفتم از صدای شما بیدار بودم. صدای تو و اون نذاشت بخوابم. چقد بلند حرف میزنین. یه کش و قوسی به خودم دادم گفتم بذار یه کم دیگه بخوابم و دو سه ساعت دیگه خوابیدم.

وقتی از خواب بیدار شدم به امین گفتم، من تو خواب حرف زدم؟ گفت نه؟ گفتم جون مادرت تو با من حرف نزدی؟ گفت نه بخدا... بش گفتم تو منو بیدار نکردی و به من نگفتی که پاشو من میخوام بخوابم؟ گفت نه به خدا!

فهمیدم خواب دیدم که امین بیدارم کرد. من از لایه ی سوم رفتم لایه دوم. وقتی واقعا بیدار شدم، نمیدونستم الان دارم خواب میبینم یا بیدارم. ساعت رو نیگاه کردم. 45 دیقه خوابیده بودم. ولی انگار سه چهار روز گذشته بود. ینی عجیب ترین حالت کش اومدن زمان رو تجربه کردم. بی نهایت عجیب بود.
هنگ بودم. هنگِ هنگ! خیلی جدی به امین گفتم، به قرعان مسخره بازی در نمیارم ولی الان بیدارم؟ گفت خوبی تو؟

الان یه شک عجیب ذهن منو درگیر کرده که نکنه ما الانم تو یه خوابیم؟ هم ترسناکه هم هیجان انگیز!


پ.ن: یاد فیلم اینسپشنِ نولان افتادم. میگفت هر یک ساعتی که توی یه رویا میگذره اندازه ی یک دقیقه ی واقعیه. با همین نسبت، فک کن رویایی تو یه رویای دیگه اتفاق بیفته. ینی مثلا 60 ساعت تو رویای سوم مساوی با یک ساعت تو رویای دوم و مساوی با یک دیقه تو دنیای واقعی. ینی یک دیقه از عمرت کم شد ولی تو 60 ساعت زمان رو تجربه کردی. یک دیقه ای که اندازه ی 60 ساعت طول کشید. خیلی عجیبه. دارم دیوونه میشم!




امضا: 18 در شک
۲۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۵ ، ۰۱:۳۹
هیژده ...

اگه کنترل و ارتعاشات بلد باشین یا تو رشته برق درس خونده باشین میتوین بفهمید که چیزایی که تو اطراف ما وجود دارن رو میشه با یه نگاشت میشه معادل سازی کرد. تو علم که اینجوریه. حالا من تصمیم گرفتم این نگاشت رو توسعه بدم به زندگی و از درسی که خوندم تو زندگی روزمره م هم استفاده کنم. اینا چیزای خوراکیه که در همین لحظه داره به ذهنم خطور میکنه.

  1. نعنا: یه حس نوستالژیک. مث یه مرد ایده آل که همه چی تمومه.
  2. آلبالو: یه دختر تینیجر لاغر. شوخ و شنگ و پرانرژی و ظریف. (بنا به خاصیت استقرا میشه گیلاس رو یه زن شوهردار جا افتاده در نظر گرفت)
  3. آب انبه: یه مرد 50 ساله ی خوش تیپ و پولدار. در یک جمله میشه گفت که خوشبختی این مزه ایه
  4. چایی: یه مرد معلم. لاغر و اطو/اتو کشیده و موجه. (اینقد بدم میاد از اینایی که چایی نمیخورن)
  5. گلابی: یه زن چاق مهربون با آی کیو زیر 80. خونه دار با دست پخت فوق العاده. عایا میشود چنین موجودی را دوست نداشت؟
  6. آبلیمو: یه جوون اندامی باشگاه رفته با عضلاتی وسوسه آمیز. از اون چیزاس که تو هر شرایطی و با هر چیزی میشه خوردش و لذت برد.
  7. آب آلوئه ورا: از این زن های دانشگاه رفته در رشته مهندسی که سر کار نرفته و خونه داره. ولی فک میکنه که خونه دار نیس واسه همین یه توهم خاصی تو وجودش هست.
  8. نون لواش: کارگر روزمزد
  9. نون بربری: سر کارگر
  10. نون سنگک: سرپرست سر کارگر با 20 سال سابقه کار
  11. نون فانتزی: شغل آزاد. (بسته به نوع و قیافه نون میتونه تو زمینه های مختلف کاسبی کنه)
  12. بیسکوییت ساقه طلایی: کارمند دولت. سابقه دار با قیافه و اخلاق شُخمی!
  13. رنگارنگ: یه دختر که از سن ازدواجش گذشته یا داره میگذره با صد قلم آرایش و البته از گِن لاغری اسلیم لیفت هم استفاده میکنه
  14. ذرت مکزیکی: از این پسر پولدارا که با ماشین باباشون دوردور میکنن. شلوار و تی شرت اسپرت هم میپوشن
  15. نارنگی: گلاب به دیوار، زن روسپی
  16. خورشت فسنجون: از این خانواده های اصیل و ریشه دار
  17. آدامس شیک: از این بچه  کوچولو های پابرهنه و کثیف تو کوچه پس کوچه های پایین شهر
  18. زنجفیل/ زنجبیل: اصن نمیدونم چیه ولی اسمش خیلی خنده داره
  19. پیاز: راننده نیسان
  20. سیر ترشی: راننده ماشین سنگین
  21. پفک: هر چی فک کردم نتونستم بهمم نگاشتش چی میشه. احتمالا من با این گروه تعاملی نداشتم تا حالا
  22. بستنی قیفی: تازه عروس (خانومایی که از تاریخ عروسیشون هنوز دو ماه هم نگذشته)
  23. خربزه: یه آقای میانسال روستایی با دستانی پینه بسته
  24. زرد آلو: یه زن توپر پولدار که تا آرنج النگو داره
  25. آلو: یه زن معمولی که خیلی دوس داره مث زردآلو باشه ولی نهایتش دو سه تا النگو داره
  26. کیوی: استاد دانشگاه. ولی نه از این استاد  خفنا. از این استادا که درسای پایه مث ریاضی2 یا تاریخ تحلیلی صدر اسلام رو میدن
  27. خورشت قیمه: یه خانواده ی مذهبی
  28. ژله: این خانومایی که با کفش هایی به ارتفاع 20 سانت دارن میرن عروسی یا پاتختی
  29. آب نارنج: این پیرزن غرغرو ها که همه جاشون درد میکنه ولی هیچیشون نیس
  30. تخم مرغ: این دانش آموز عینکی های درسخون که فقط درس میخونن (پسر یا دخترش فرق نداره+ درسخونا، خرخون نه)
  31. یخمک: دختربچه های 8-9 ساله که اکثرا لاغر و سیبیلو ان
  32. چهار تخم: از اسمش معلومه دیگه. این آدمای با دل و جرات
  33. بادمجون: یه پسر جون با ریشهای منظم که پیرهنشو میندازه رو شلوارش و موهاش رو یه وری شونه میکنه
  34. ذرت: یه جوون قد بلند که گیتار الکتریک میزنه.(دیده شده که بعضیاشون گیتار معمولی میزنن)
  35. انار: یه خانوم آرایشگر
  36. سیب زمینی سرخ شده یا چیپس: از این دخترا که منتظر شوهرن
  37. خیار: همون پسر هایی هستن که بعد از سربازی دختر بالایی ها رو میگیرن
  38. استامبولی: از این خانواده پرجمعیت ها که 8-9 تا بچه دارن و احتمالا باباهه دو زنه س
  39. کیم: این دانشجوهای چس ترم که سر وقت میان سر کلاس و ذوق دانشگاه دارن
  40. رانی: همون دانشجو ها وقتی ترم هفت و هشت میرسن
  41. آدامس خرسی: این رفیق با مراما که هر کاری از دستشون بر بیاد انجام میدن
  42. هلو: شاید فک کنین خانومه. ولی نیس. یه آقای طلا فروشه که بخاطر شغلش خیلی ترگل ورگله
  43. قند: زن همون چاییه که بالا گفتم
  44. سیب زمینی: راننده تاکسی های درون شهری یا خطی
  45. سیب زمینی استامبولی: راننده تاکسی های بین شهری
  46. هویج: حراست یه اداره یا دانشگاه. (بسته به ظاهر هویج، هرچه بیریخت تر، مقام بالاتر)
  47. ماست: از این آدمای معتمد محل که مشکل همه رو حل میکنه و دستی تو کار خیر داره
  48. املت: تعمیرکار ماشین، فوق العاده بد دهن ولی کاردرست
  49. کنسرو لوبیا: از این پسر خلافکارا که مث یه رفیق ناباب ممکنه منحرف کنن
  50. کباب: یک مقام دولتی. بسته به نوع کباب و قیمتش مقام هم بالا و پایین میره
  51. قهوه: مدیر یه شرکت خصوصی
  52. نسکافه: کارمند همون اداره ای که قهوه مدیرشه. ولی خیلی شیک پوشه و همه فک میکنن که خیلی کلفته تو اون شرکت
  53. پرتقال: این دختر زشتایی که تو نگاه اول حالت بهم میخوره ولی بعد که باش آشنا میشی عاشقش میشی
  54. ماکارونی: از این دخترایی که نه رشته خوبی درس خوندن نه کار جالبی دارن ولی خیلی باحالن و همش لاک میزنن
  55. آبگوشت: عمده فروشه و تخصصا تو میوه و تره بار کار میکنه
  56. نارگیل: از اینا که ماکزیمم سفرشون دبی، ترکیه یا ارمنستان بوده و کلی هم پز میدن
  57. آناناس: همون آدمای گروه قبل ولی اینا واقعا جهانگرد هستن
  58. کوکو سبزی: حسابدار. ینی یه کارمند کاملا معمولی تو یه اداره ی معمولی


دیگه حال ندارم ادامه بدم! ولی شماها دقت کنین ببینین روزانه به چه کسایی سر و کار دارین!


امضا: 18 با دهنی آب افتاده

۳۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۵ ، ۱۳:۳۳
هیژده ...