هــــــــــــــــــــیژده

یهو یادش افتادم. خیلی بدجور هم یادش افتادم!



امضا: 18 در حال سودوکو حل کردن پشت کبریت

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۳۸
هیژده ...

نام یک بیماری است. نام عمومی یک بیماریست که منشا آن یک چیز است اما به شاخه های متفاوتی تقسیم میشود.
بیایید با این بیماری خطرناک بیشتر آشنا شویم


1. چسی: افراد مبتلا به این مرض در اثر نیروهای محرک درونی بر آن میشوند تا داشته های واقعیشون (10%) و داشته های خیالیشون (90%) رو بکنن تو شیپور و به رخ بقیه بکشن. البته به رخ کشیدن یا توی شیپور کردن به معنای صحبت های کلامی نیست. این عمل اکثرا بصورت نگاههای معنادار، جهت دار و پلک زدن های متواتر است. لبخندهای ملیح و مصنوعی در فرد مبتلا به وفور یافت میشود. این بیماری تا حدودی مسری بوده و ممکن است فرد ناقل، این ویروس را به همصحبت خود انتقال دهد. عبارت چس و فِس (چس و پِس) از دیگر نامها یا زیر شاخه های این بیماری مخوف هستن.


2. چس خور: به طور کلی این مرض باعث آن میشود که فرد مبتلا، به چیزهای کم ارزش مادی بیش از حد معقول، بها دهد و مثلا از صد تا تک تومنی هم نگذرد. این بیماری به سه نوع "چس خوری مشمئز کننده" و "چس خوری مشمئز نکننده" و "چس خوری خنده دار" تقسیم میشه. نوع مشمئز کننده ش زمانی اتفاق میفته که طرف، شخص متمولی محسوب میشه و به معنای واقعی کلمه پولداره ولی باز هم چس خوری میکنه که دانشمندان پس از بررسی هایی که روی چندین کیس اِستادی انجام دادن به این نتیجه رسیدن که طرف ذاتا چس خوره یا فرزند یک "چس خور مشمئز نکننده" بوده. "چس خور مشمئز نکننده" به گروهی اطلاق میشه که واقعا ندارن و اموراتشون با چس خوری میگذره و خیلی نمیشه بهشون خورده گرفت. و گروه آخر (که خود من هم در این گروه جا گرفتم) خیلی احمقن. چون در نظر اونا مثلا ده هزارتومن خیلی خیلی بزرگتر از 100هزار تومنه یا واسه 100هزار تومن ارزش بیشتری نسبت به یک میلیون تومن قائلن. این گروه واقعا وجود دارنا. مثلا واسه من بارها پیش اومده که رفتم تو یه سوپر مارکت و 39800تومن خرید کردم. خریدی که شاید به 10 تومنش نیاز داشتم و بقیش حیف و میل شده ولی سر اون 200 تومن بقیه پولی که طرف باید میداده و بجاش آدامس شیک داده با یارو بحث کردم. دانشمندان با بررسی های گسترده ای که روی این گروه انجام دادن هنوز به نتیجه ی قطعی و روشنی نرسیدن


3. چسدُچار: افرادی که پس از مصاحبت با گروه اول (چسی سانان) همصحبت شده اند و پس از شنیدن شرایط خوب و ایده آل آن گروه سرخورده میشوند، به نوعی افسردگی موضعی دچار میشوند که اصطلاحا به آن "دپریشن چسدچار" می گویند.


4. چوسِسلیپ: سبکی بیش از حد خواب یا خوابهای به غایت سبک که از نظر دانشمندان فاقد هرگونه بازسازی و سلامت روح و روان میشود را چوسسلیپ میگویند. اکثر مبتلایان به این بیماری کارمندان بیکار در ادارات و سازمان های دولتی هستند. ویروس چوسسلیپ در اتاقهای با هوای مطبوع و صندلی های نرم و گران به خوبی رشد میکنند. بیمار به علت نداشتن کار مفید در روز و شرایط ایده آل برای چرت، بستر مناسبی را برای این ویروس فراهم کرده و طرف چوسسلیپ (معادل فارسیش میشه چسچرت) میگیرد. میخوابد ولی با کوچکترین صدایی بیدار میشود. کسلی و بداخلاقی و پاچه خواری از نشانه های این بیماری می باشد.



با توجه به گستردگی بیماری مخوف و خانمان سوز چوسیس در بخش های بعدی زوایای دیگری از این بیماری را برایتان بازگو خواهم کرد.



امضا: 18 در حال چوسیس تراپی

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۴ ، ۱۰:۵۶
هیژده ...

خوشبختی ینی اینکه وقتی یه پروژه ای (مثلا راهسازی) تو زمان مقرر به اتمام نمیرسه، از آدم عذرخواهی کنن

و

بدبختی ینی اینکه این موضوع اینقد تکراری و عادیه که واسش تابلو بسازن و مث سایر علائم رانندگی تو مسیر میذارنش




+ این تقدیم به اونایی که غروب جمعه واسشون سخت میگذره.



امضا: 18 خودشنگول ساز

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۱۱
هیژده ...

55 ماه کار، 55 ماه خاطره، 55 ماه درگیری، 55 ماه همکاری، 55 ماه زمان خیلی زیادیه

fyq بدترین چیزیه ممکنه یه آدمو بگیره و 55 بدترین عددیه که تو دنیا وجود داره و نه خود تنهایی، "حس تنهایی" بدترین حس عالمه.



امضا: 18


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۰۹
هیژده ...
تو دفتر هستیم. بدمست پامیشه که بره در حالیکه دارم بش دست میدم

- واقعیت تلخ رو ترجیح میدی یا دروغ شیرین؟
-هیژده مشکوک میزنی
- کدوم؟
- خب... واقعیت تلخ رو. که چی؟
- هیچی. همینجوری :)
- یه پایان تلخ یا تلخی بی پایان؟
بدمست جلوی پله ها ایستاده که بره

- اگه یکی دهنتو سرویس کنه، چیکار میکنی؟
- واسه چی می پرسی؟
- همینجوری بابا
- خب بستگی داره کی باشه. اگه ضعیف باشه کاریش ندارم ولی اگه زرنگ بازی در آورده باشه جرش میدم!
- اگه من دهنتو سرویس کنم چیکار میکنی؟
- :)))
- جدی میگم
- نه. با تو کاری ندارم.
- :) حتی اگه دهنتو بدجور سرویس کنم؟
- بستگی داره خب. اگه زرنگ بازی در بیاری تو رو هم جر میدم. کاری نداری؟ میخوام برم
-  :|  نه. خدافس

بدمست جلوی در ایستاده و من بالای پله ها ایستادم

- میشه بری بیرون واستی؟
- بیا
- نه! کلا برو بیرون
- بیا
- نه! دو تا پات باید بیرون باشه. فقط در باز باشه
- بیا
- آقا یادته مراسم ع ...
- خب . . .
 من کل ماجرای اون شب رو براش تعریف میکنم و در نهایت میگم


- اون شیشه هه بود، فک کردم آبه. باش کفی سیامک رو شستم بعد بوش بلند شد... :)
- هیژده
- اولش 60 جور دروغ رو طراحی کردم که بپیچونم. ولی واقعیت تلخ بهتره دیگه... :)
- هیژده
- اینقد کفی ماشین تمیز شده. برق میزنه بخدا :)
- هیژده
- جان
- جرت میدم!
در بسته شد و بدمست منو با ترسهام تنها گذاشت.


امضا: 18 پس از دومین خاطره ی تلخ تکراریش
۲۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۱۶
هیژده ...

آدم باید برعکس رفتار کنه. اگه تاحالا هیچوقت تو خیابون و طبیعت آشغال نمیریخت، ایندفه ریخت. وقتی میرفت دستشویی عمومی، همیشه حواسش بود که کمترین تماس رو با هرچیزی داشته باشه اما ایندفه همه چیزای چنداش آور اطرافش رو کامل لمس کرد. اگه همیشه لباسش رو به محض اینکه وارد خونه میشد در می آورد و  سر جاش آویزون میکرد ایندفه انداخت رو مبل. اگه همیشه موقع بحث وقتی حق باهاش نبود کم می آورد و کوتاه میومد، ایندفه با اینکه میدونست حق با اون نیس کوتاه نیومد. اگه همیشه تو روزای شهادت اماما به احترامشون آهنگ گوش نمیداد، ایندفه شاد ترین آهنگا رو تو تاسوعا و عاشورا گوش داد. اگه همیشه احترام بزرگترا رو نیگه میداشت، این بار کوتاه نیومد و راست راست جلوشون ایستاد. همیشه وقتی اخبار بچه های زخم و زیلی غزه و فلسطین رو نشون میداد روشو اونطرف میکرد تا نبینه ولی ایندفه لبخند زد و گفت به درک که میکشنتون. اگه همیشه سرش جلوی خدا پایین بود، ایندفه سرشو بالا گرفت و چش تو چش، زل زده بود به خدا. اگه همیشه با وضو نماز میخوند، ایندفه بدون وضو نمازشو بست. اگه همیشه وقتی یه بچه گربه میدید سعی میکرد بهش غذا بده، ایندفه چنان سنگی بش پرتاپ کرد که فک کنم فلج شد. اگه همیشه راست میگفت، ایندفه دروغ گفت. اگه همیشه خوب بود یه دفه نبود . . .

یه موقع هایی (فقط یه موقع هایی) آدم باید برعکس همیشه ش باشه. برعکس باشه و برعکس رفتار کنه تا ببینه که تهش هیچ اتفاقی نمیفته. ببینه که بازم صبح فردا، خورشید از شرق طلوع میکنه و تو غرب غروب. هیچ اتفاق عجیبی رخ نخواهد داد. همه رفتارهایی که تو این جهان وجود داره رو انسان خودش درست کرده، پس خودشم میتونه خرابش کنه. انجام ندادن یه سری کارا دلیل بر نبودن، بد بودن یا خوب بودنشون نیس.

وقتی قالبهای اطرافت رو شیکوندی، میتونی جهان رو بهتر ببینی. وقتی جهان واقعی و حیوانی رو تجربه کردی، وقتی هم خوب بودی هم بد، میتونی انتخاب کنی که خوب باشی یا بد. فعل خوب بودن وقتی معنی پیدا میکنه فاعل که تو توی چارچوب خاصی نباشه. دیدن شیر وقتی تو قفسِ لذت بخشه وگرنه دیدن یه شیر گرسنه واسه هیشکی جذاب نیس


امضا: 18 درحالِ خود مالی به کاشی های توالت عمومی

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۲۱
هیژده ...

وقتی یکی یکی همه دور و بریام دارن متاهل میشن و میرن و سنم همینجوری بالا میره، یکی از فانتزیام اینه که مثلا چن سال دیگه من بشم یه آدم 42-43 ساله ی مجرد با یه سری چین و چروک سطحی و موهای جوگندمی. البته نه یه آدم میانسال معمولی. یه آدم میانسال مشنگ که دنیاش با یه نوجوون 14 ساله زیاد فرقی نداره. بعد مثلا تو یه پروژه کاری وارد یه رابطه ای میشم که طرف مقابل یه دختر 22- 23 ساله س. رابطه کاری شروع میشه ولی بعد از چن وقت اون دخترک احمق، میره تو رویاهای خودش. انگار نه انگار که وقتی اون داشت شیر مامانش رو میخورد من دیپلمم گرفته بودم! البته که من از خیلی قبلترش فهمیده بودم (بهرحال سنی از من گذشته) ولی مثلا روحمم از این ماجرا خبر نداره. تو یه غروب دیماه، وقتی که ساعت کاری تموم شده، دختر دلشو به دریا میزنه و با کلی مِنمِن کردن و لرزش صدا، بهم میگه که تو کله ی پوک و دل صافش چی میگذره. بعد من هار هار شروع میکنم به خندیدن. خنده هایی که هم عصبی ان و هم از خوشالیِ درونیم نشات گرفتن. خنده م که تموم میشه زل میزنم تو چشاش. مث چشای یه گرگ که به سگ گله زل زده. وسایل دختر رو جمع میکنم و میذارم تو کیفش بعد کیفشو میذارم رو میز. در رو براش باز میکنم و خودم رومو میکنم به دیوار و شروع میکنم به سیگار کشیدن. دختره هم که درحالی که صدای فین فینش دراومده کیفشو برمیداره و بدون خدافظی با بیشترین قدرتش در رو میکوبه میره. میرم پشت پنجره و از بالا دویدنش رو تو خیابون نیگا میکنم. اینقد نیگا میکنم تا گم میشه بین ماشینا و آدما. پرده رو میکشم و تو تاریکی غروب دیماه میشینم. جمع میشم تو خودم و گریه میکنم.



ینی ریدم تو فانتزیام! مردم فانتزی دارن، منم فانتزی دارم. فانتزی هامم آخرش تخمیه! لعنتی! دختر به این خوبی، خوشگلی، ردیفی، جوونی. خودشم که راضیه. مرگت چیه دیگه؟!!!! پیرمرد خرفت!



امضا: 18 درگیر با خودش

۲۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۰۷
هیژده ...

شاید باورتون نشه، ولی دیشب خواب فونت دیدم!

حالا خوابم هیچی. من نگران تعبیرشم.



امضا: 18 ابن سیریان

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۲۳
هیژده ...

آقا دیروز نه پریروز یه روز خیلی عجیب و نادری تو کل زندگی من بود. صبح که از خواب پا شدم (چون چن جا قرار مهم داشتم) رفتم حموم و دوش گرفتم. تر و تمیز و شیو شده رفتم بیرون. خیلی گرم بود و من چون خیلی تحرک داشتم تعریقمم زیاد شد. (لفظ رو حال میکنین؟)خلاصه خیس عرق بودم که برگشتم خونه. یه چرت کوتاه زدم و عصر که میخواستم بیام بیرون دیدم تنم نوچه(nooch) ینی چسبونکه. حس بدی بود. البته من این حس رو زیاد تجربه میکنم ولی نمیدونم چرا ایندفه یه جوری بودم. همینجوری که داشتم با وجدانم کلنجار میرفتم، مامانم بم گف برو یه دوش بگیر. گفتم صب رفتم حموم (جوری گفتم انگار مثلا یه بار قبض موبایلمو دادم و الان قراره دوباره بدم. ینی یه چیز نشدنی). گفت برو. آقا دل و زدم به دریا و رفتم و اونجا بود که من با یه روش عجیب و غریب و شگفت آور آشنا شدم...

۱۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۰۴ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۴۶
هیژده ...
یه موقع هایی دیگه زورت نمیرسه. تمام تلاشت رو میکنی ولی دیگه زورت نمیرسه. تمامِ تمامِ تمام تلاشت رو میکنی ولی بازم زورت نمیرسه. به هر کس و ناکسی آویزون میشی ولی هیشکی از یه آویزون خوشش نمیاد. به جایی نمیرسی و بعد از این همه تلاش، محترمانه از جلسه مناقصه میندازنت بیرون. اوت میشی و مسیری رو که با کلی استرس با آسانسور رفته بودی بالا، یکی یکی از پله ها میایی پایین. اگه دختر بودی قطعا گریه میکردی. بعد سوار ماشینت میشی و گاز میدی و حرص میخوری. بعد میبینی نمیشه رانندگی کرد. میزنی کنار و یه سیگ میذاری کنج لبت و دود میکنی. اینقد حرصت شدیده که حتی داد هم نمیتونی بزنی. چشمت میفته به یه دلستری که زیر پای شاگرد افتاده. برش میداری و از ماشین پیاده میشی. تمام انرژی های منفی، فریاد و پکیج فحش هایی رو که نمیتونی حتی به زبون بیاری، جمع میشه تو دست راستت و بوم! شیشه ی دلستر مث یه لیوان فرانسوی خورد و خاکشیر میشه.
طعم شکست خوردن همونقد تلخه که طعم پیروزیش لذت بخش. ینی شکست خوردن تو فینال جام جهانی به مراتب تلخ تر از شکست خوردن تو مسابقات گروهیه. یه موقع هایی که با تمام تلاشت کاری از پیش نمی بری دیگه زورت فقط به یه شیشه دلستر خالی میرسه و به فجیع ترین صورت ممکن میپوکونیش. اما اینجوری نمیمونه که. یا میشی یه ضعیف خاک بر سر بی خاصیت، یا تو این شکست ها، تو این اوت شدن ها و تحقیر شدن ها پوست کلفت میشی. زورت زیاد میشه. اونقد زیاد که بیشتر از شکستن یه شیشه خالی از عهدت برمیاد. اونوقت تو دیگه یه آدم معمولی نیستی. تو یه آدم عقده ای و خطرناکی که ممکنه هرکسی رو مث یه شیشه دلستر بپوکونه. این داستان، ابتدای مسیر هر آدم عوضیه که تو اطرافمون میبینیم.


پ.ن: نوشتن هم مث شیشه شکستن آدمو آروم میکنه و این خیلی عجیبه

امضا: 18 یک عقده ای خطرناک
۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۴ ، ۱۰:۵۴
هیژده ...